درباره خودم فقط همین را می توانم بگویم که در یک روز تابستانی روی بال خیال انگیز سنجاقکی عاشق به دنیا آمده ام و در زمستانی غریب با دستهایی پر از شعرهای عاشقانه با دنیا خداحافظی خواهم کرد... مهدی 22 ساله از تبریز دانشجوی نرم افزار
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فكر خوبيه من هم خيلی تنهام .
يه روز ديگه بهم گفت: ميخوام تا ابد باهات بمونم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.
يه روز ديگه گفت: ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا . آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.
يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم . آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام. براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه من هم خيلی تنهام.
يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت :من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم .آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام. براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم. فكر خوبيه من هم خيلي تنهام حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام...