درباره خودم فقط همین را می توانم بگویم که در یک روز تابستانی روی بال خیال انگیز سنجاقکی عاشق به دنیا آمده ام و در زمستانی غریب با دستهایی پر از شعرهای عاشقانه با دنیا خداحافظی خواهم کرد... مهدی 22 ساله از تبریز دانشجوی نرم افزار
یک سال از عمر ما با تمام خاطره های زیباش سپری شد به اندازه تمام لحظه های با توبودن دوستت دارم
در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند((دوستت دارم)) دوست ندارم که بگويم دوستت دارم. دوست دارم که بداني دوستت دارم.
چگونه بسرایم شبی که تو به خلوت تنهایی من آمدی، و تمام تنهایی های عالم را با سلام گرمت به دست فراموشی سپردی
خسته ام از دیوارهای فاصله ................ دستهایم خالی است و دلم سرشار از یاد تو................ دیگر هیچ ندارم جز قلبی که به یادتو میتپد و نگاهی که نگران چشمهانت است کاش میشد زمان را در لحظه های باتوبودن خلاصه کرد و عطر نفسهایت را بر تار پود این لحظه ها پيچید.