درباره خودم فقط همین را می توانم بگویم که در یک روز تابستانی روی بال خیال انگیز سنجاقکی عاشق به دنیا آمده ام و در زمستانی غریب با دستهایی پر از شعرهای عاشقانه با دنیا خداحافظی خواهم کرد... مهدی 22 ساله از تبریز دانشجوی نرم افزار
پدرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب حالا هزار شب پشیمانم که چرا عاشق نشدم.
ایکاش دو قلب داشتم با یکی زندگی میکردم و با دیگری در غم عشق تو میسوختم.
اگر دبیر شیمی بودم لبانت را به بهانه ازمایش میبوسیدم اگر دبیر جغرافیا بودم حد و مرز عشقم را در دلت ترسیم میکردماگر دبیر ادبیات بودم عشق و عاشقی رو با تو معنا میکردماگر دبیر یاضیات بودم عشقت را از عشقت کم میکردم تا که بفهمی چقدر دوستت دارماگر دبیر ورزش بودم برای رسیدن به تو و عشق توتا اخرین نفس میدویدم.
کاش اسمان حرف کویر را میفهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر میکرد.
چقدر سخت است گه گل ارزویت را در باغ دیگری ببینی و هزار بار با خودت بشکنی و زیر لب بگوئیی گل من باغچه نو مبارک.
بگویید بر گورم بنویسند زندگی رو دوست داشت ولی ان را نشناختمهربان بود ولی مهر نورزیدطبیعت را دوست داشت ولی از امن لذت نبرددر ابگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کس بدان راه نیافتدر زندگی احساس تنهایی مینمود ولی هرگز به کسی دل نداد و خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن.
زندگی دذو نیم است نیمک اول انتظار نیکم دوم در حسرت نیم اول.
ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیستیا که من بسیار سر مستم یا که سازت ساز نیست.
هر وقت گریه میکنم تو رو تو اشکام میبینم اونوقت اشکامو پام میکنم تا کسی تو رو نبینه.